امروز صبح با یکی از رفقا توی ماشین دور میزدیم.
جمعه بود، خیابونها خلوت و شهر یه سکوت خاصی داشت.
همینطور بیهدف جلو رفتیم تا رسیدیم به کوچهای که سالها پامو اونجا نذاشته بودم —
همونجا که اولین خونهم بود، وقتی هنوز مستأجر بودم.
ماشین رو نگه داشتم.
درِ سبزش هنوز سر جاش بود،
ولی رنگش پریده بود و دیوارا ترک خورده بودن.
با اینحال، یه چیزی اون وسط همونجور زنده مونده بود…
یه حس آشنا، یه دلتنگی آروم.
یاد اون شبها افتادم؛
وقتی سپنتا اونجا به دنیا اومد،
وقتی تا صبح با صدای نفس کشیدنش بیدار میموندم،
یا اون شبایی که از پشت پنجره، نور زرد کوچه رو تماشا میکردم و به فردا فکر میکردم.
اون خونه، خونهی من نبود،
ولی من یه تیکه از خودمو همونجا جا گذاشتم.
به در نگاه کردم و زیر لب گفتم:
«یادته؟ ما یه مدت با هم زندگی کردیم…»
رفیقم چیزی نگفت، فقط لبخند زد.
راه افتادیم،
ولی نگاهم تا آخر کوچه، از آینهی عقب جدا نشد.
#محمد_دبیری #دلتنگی_ساختمونا #سپنتا #خاطره #زندگی_میان_دیوارها #معماری_احساسی #خانه_ایرانی #یادگار_دیوارها